به کارنامۀ درخشان آپتون سینکلر اگر خوب بنگریم، با بزرگترین نویسندۀ آمریکایی روبهرو میشویم که همواره مردم دوستش داشتند و روزنامهچیهای دستراستی و مواجببگیران سرمایهداران و کارتلها و تراستها، هرطور که میتوانستند تنفرشان را از او نشان میدادند. از لحظهای که در 25 سالگی، جنگل (سلاخخانۀ شیکاگو) را نوشت و تمام نظام تولید گوشت ایالات متحده را بههم ریخت تا آن زمان که نفت! را بهانهای کرد برای برملاکردن همدستی ابرسرمایهداران نفتی با نظامیگری آمریکایی، آنهم در بحبوحۀ جنگ جهانی اول و پسازآن، تا از اولین کسانی باشد که صدای فاشیسم را شنیده و در گوش مردم خودش و تمام جهان فریاد میزند.
در پادشاه زغال، مسیر سینکلر همان است که پیش و پس از آن بوده؛ ساختن یک جهان داستانی عظیم بر محور زندگی فرودستان با تأکید بر حضور همیشگی نیروهای رهاییبخشی که با وجدان بیدار، زیبایی بیحد و شفقت انسانی به جنگ نیروهای شر، همان فرادستان صاحبمنصب و صاحب سرمایه و ایادی ریزودرشتشان، رفته و از هیچ تلاشی برای ساختن جهانی بهتر، برابرتر و آزادتر فروگذار نمیکنند. مرد جوانی که رویایی در سر دارد، تصمیم میگیرد به معادن زغالسنگ رفته و با چشمان خودش ببیند که کارگران معادن چه مشقت عظیمی را به دوش میکشند و گویی قرار است تا همیشه در جایگاه «بردههای مزدبگیر» باقی بمانند. جهان تیرهوتار کار در معادن زغالسنگ با تودۀ کارگران مهاجر از ملیتهای مختلف که حتی زبان یکدیگر را نیز نمیدانند، به سبعیت روزگار آنها دامن زده و امکانهای مبارزه و مقاومت را بیشتر از هر وضعیت دیگری سخت و کور کرده است. اما سینکلر نویسندهای نیست که خودش را قصهگوی رنج پایانناپذیر بداند و ازهمینروست که بارقههای نور را روشن کرده و امکانهای رهایی را از میان سطور رمان عظیمش بر ما هویدا میکند، تا بخوانیم و بر سر ایمان خودمان به رهایی از جورْ مومنانه بایستیم.
کتاب ها
نویسندگان
تماس با ما

